تبلیغات
از سر باران تا ته پاییز - مرغ افسانه
 
از سر باران تا ته پاییز
زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون است / رخت ها را بکنیم ، آب در یک قدمی است
یکشنبه 20 تیر 1389 :: نویسنده : ققنوس    

پنجره ای در مرز شب و روز باز شد

و مرغ افسانه از آن بیرون پرید.

میان بیداری و خواب

پرتاب شده بود.

بیراهه فضا را پیمود،

چرخی زد

و كنار مردابی به زمین نشست.

تپش هایش با مرداب آمیخت،

مرداب كم كم زیبا شد.

گیاهی در آن رویید،

گیاهی تاریك و زیبا.

مرغ افسانه سینه خود را شكافت:

تهی درونش شبیه گیاهی بود.

شكاف سینه اش را با پرها پوشاند.

وجودش تلخ شد:

خلوت شفافش كدر شده بود.

چرا آمد؟

از روی زمین پر كشید،

بیراهه ای را پیمود

و از پنجره ای به درون رفت.

***

مرد، آنجا بود.

انتظاری در رگ هایش صدا می كرد.

مرغ افسانه از پنجره فرود آمد،

سینه او را شكافت

و به درون رفت.

او از شكاف سینه اش نگریست:

درونش تاریك و زیبا شده بود.

به روح خطا شباهت داشت.

شكاف سینه اش را با پیراهن خود پوشاند،

در فضا به پرواز آمد

و اتاق را در روشنی اضطراب تنها گذاشت.

***

مرغ افسانه بر بام گمشده ای نشسته بود.

وزشی بر تار و پودش گذشت:

گیاهی در خلوت درونش رویید،

از شكاف سینه اش سربیرون كشید

و برگ هایش را در ته آسمان گم كرد.

زندگی اش در رگ های گیاه بالا می رفت.

اوجی صدایش می زد.

گیاه از شكاف سینه اش به درون رفت

و مرغ افسانه شكاف را با پرها پوشاند.

بال هایش را گشود

و خود را به بیراهه فضا سپرد.

***

گنبدی زیر نگاهش جان گرفت.

چرخی زد

و در معبد به درون رفت.

فضا با روشنی بیرنگی پر بود.

برابر محراب

وهمی نوسان یافت:

از همه لحظه های زندگی اش محرابی گذشته بود

و همه رؤیاهایش در محرابی خاموش شده بود.

خودش را در مرز یك رؤیا دید.

به خاك افتاد.

لحظه ای در فراموشی ریخت.

سر برداشت:

محراب زیبا شده بود.

پرتویی در مرمر محراب دید

تاریك و زیبا.

ناشناسی خود را آشفته دید.

چرا آمد؟

بال هایش را گشود

و محراب ا در خاموشی معبد رها كرد.

***

زن در جاده ای می رفت.

پیامی در سر راهش بود:

مرغی بر فراز سرش فرود آمد.

زن میان دو رؤیا عریان شد.

مرغ افسانه سینه او را شكافت

و به درون رفت.

زن در فضا به پرواز آمد.

***

مرد در اتاقش بود.

انتظاری در رگ هایش صدا می كرد

و چشمانش از دهلیز یك رؤیا بیرون می خزید.

زنی از پنجره فرود آمد

تاریك و زیبا.

به روح خطا شباهت داشت.

مرده به چشمانش نگریست:

همه خواب هایش در ته آنها جا مانده بود.

مرغ افسانه از شكاف سینه زن بیرون پرید

و نگاهش به سایه آنها افتاد.

گفتی سایه پرده توری بود

كه روی وجودش افتاده بود.

چرا آمد؟

بال هایش را گشود

و اتاق را در بهت یك رؤیا گم كرد.

***

مرد تنها بود.

تصویری به دیوار اتاقش می كشید.

وجودش میان آغاز و انجامی در نوسان بود.

وزشی ناپیدا می گذشت:

تصویر كم كم زیبا می شد

و بر نوسان دردناكی پایان می داد.

مرغ افسانه آمده بد.

اتاق را خالی دید

و خودش را در جای دیگر یافت.

آیا تصویر

دامی نبود

كه همه زندگی مرغ افسانه در آن افتاده بود؟

چرا آمد؟

بال هایش را گشود

و اتاق را در خنده تصویر از یاد برد.

***

مرد در بستر خود خوابیده بود.

وجودش به مردابی شباهت داشت.

درختی در چشمانش روییده بود

و شاخ و برگش فضا را پر می كرد.

رگ های درخت

از زندگی گمشده ای پر بود.

بر شاخ ردخت

مرغ افسانه نشسته بود.

از شكاف سینه اش به درون نگریست:

تهی درونش شبیه درختی بود.

شكاف سینه اش را با پرها پوشاند،

بال هایش را گشود

و شاخه ار در ناشناسی فضا تنها گذاشت.

***

درختی میان دو لحظه می پژمرد.

اتاقی به آستانه خود می رسید.

مرغی بیراهه فضا را می پیمود.

و پنجره ای در مرز شب و روز گم شده بود.


سهراب سپهری





نوع مطلب : شعر و جمله های زیبا، 
برچسب ها :




درباره وبلاگ

سال میان دو پلک را
ثانیه هایی شبیه راز تولد
بدرقه کردند.
کم کم، در ارتفاع خیس ملاقات
صومعه نور
ساخته شد.
حادثه از جنس ترس بود.
ترس
وارد ترکیب سنگ ها می شد.
حنجره ای در ضخامت خنک باد
غربت یک دوست
را زمزمه می کرد.
از سر باران
تا ته پاییز
تجربه های کبوترانه روان بود.
باران وقتی که ایستاد
منظره اوراق بود.
وسعت مرطوب
از نفس افتاد
قوس قزح در دهان حوصله ی ما
آب شد.

*****************

سلام دوستای گلم به وبلاگ من خوش اومدین، امیدوارم مطالب واستون مفید باشه و استفاده کنید.
خیلی از این نوشته ها متعلق به شعرای ایران عزیزه ، و مخصوصاٌ از اشعار سهراب سپهری.
شاد باشی دوست عزیزم.

***********
و اما جمله هایی که من باورشون دارم:

یك بار برای همیشه،
دیگر بس است،
بر گذشته افسوس مخور كه دیگر رفته،
و از آینده هراسی به خود راه مده كه هنوز نیامده،
و در لحظه زی و آن را چنان زیبا كن كه در خاطرات
جاودان شود.

**********************
همیشه دوست داشتم ابر باشم،
چون اونقدر شهامت داره که هروقت دلش میگیره،
جلوی همه گریه کنه......

**********************
هنگامی که عشق می ورزید نگویید:
"خدا در دل من است."
بگویید:
" من در دل خدا هستم."

***********************
شکسپیر:" شرط دل دادن،دل گرفتن است.
وگرنه یکی بی دل میشه و یکی 2دل...."

***********************

هرچی آدم پیر میشه،
آینده
کوتاهتر میشه......

**********************
خدایا به من آرامشی ده تا بپذیرم
آنچه را که نمی توانم تغییر دهم،
دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که
می توانم تغییر دهم،
بینشی ده تا تفاوت آن دو را بدانم،
و فهمی ده تا متوقع نباشم که دنیا
و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.

***********************
آنگاه که دوازدهمین زنگ نیمه شب
نواخته می شود، در انتظار پایان شادی هایت نباش و
بدان که هیچ دری به روی تو بسته نخواهد شد زیرا در
این قصه خداوند فرشته ی مهربان توست.....

**********************

نامه ای خواهد رسید از ناكجاآباد اما برای تو. شاید قصه ای باشد از امید بی كران. تنها ایمان بیاور به وجود پستچی مهربان!!!

*************************

اگر تو خود را دوست نداشته باشی،
کیست که زحمت دوست داشتن تو را تقبل کند!!

**************************

گریه های بی بهانه بر خاک میریزندو گریه های بهانه دار بر شانه!
این تفاوت زمین است و آسمان!!

**********************
هرگاه احساس غربت کردی بدون خدا همین نزدیکی هاست....

**********************

خاطرمان باشد:
شاید سال ها بعد در رهگذر جاده ها بی تفاوت از كنار هم بگذریم
و بگوییم:
این غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود...


مدیر وبلاگ : ققنوس
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
زندگی یعنی؟











جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :