تبلیغات
از سر باران تا ته پاییز - لیلی، خودش را به آتش کشید
 
از سر باران تا ته پاییز
زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون است / رخت ها را بکنیم ، آب در یک قدمی است
سه شنبه 4 آبان 1389 :: نویسنده : ققنوس    

لیلی، خودش را به اتش کشید

خدا گفت: زمین سردش است. چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟

لیلی گفت: من.

خدا شعله ای به او داد لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت سینه اش اتش گرفت

خدا لبخند زد لیلی هم

خدا گفت: شعله را خرج کن زمینم را به اتش بکش

لیلی  خودش را به اتش کشید خدا سوختنش را تماشا کرد

لیلی می ترسید می ترسید اتشش تمام شود

لیلی چیزی از خدا خواست  خدا اجابت کرد

مجنون سر رسید مجنون هیزم اتش لیلی شد

اتش زبانه کشید اتش ماند زمین خدا گرم شد

خدا گفت: اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود...

لیلی، تشنه تر شد...

لیلی گفت: امانتی ات زیادی داغ است زیادی تند است

خاکستر لیلی هم دارد می سوزد ، امانتی ات را پس می گیری؟

خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم ، خاکسترت را پس می گیرم

لیلی گفت: کاش مادر می شدم ، مجنون بچه اش را بغل می کرد

خدا گفت: مادری بهانه عشق است ، بهانه سوختن ، تو بی بهانه عاشقی ، تو بی بهانه می سوزی

لیلی گفت: دلم زندگی می خواهد ، ساده، بی تاب ، بی تب

خدا گفت: اما من تب و تابم ، بی من می میری. . .

لیلی گفت: پایان قصه ام زیادی غم انگیز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پایان قصه ام را عوض 

می کنی؟

خدا گفت: پایان قصه ات اشک است  اشک دریاست ، دریا تشنگی است و من تشنگی ام ، تشنگی

 و اب ، پایانی از این قشنگتر بلدی؟

لیلی گریه کرد لیلی تشنه تر شد خدا خندید...





نوع مطلب : شعر و جمله های زیبا، داستان کوتاه و حکایت، 
برچسب ها :




درباره وبلاگ

سال میان دو پلک را
ثانیه هایی شبیه راز تولد
بدرقه کردند.
کم کم، در ارتفاع خیس ملاقات
صومعه نور
ساخته شد.
حادثه از جنس ترس بود.
ترس
وارد ترکیب سنگ ها می شد.
حنجره ای در ضخامت خنک باد
غربت یک دوست
را زمزمه می کرد.
از سر باران
تا ته پاییز
تجربه های کبوترانه روان بود.
باران وقتی که ایستاد
منظره اوراق بود.
وسعت مرطوب
از نفس افتاد
قوس قزح در دهان حوصله ی ما
آب شد.

*****************

سلام دوستای گلم به وبلاگ من خوش اومدین، امیدوارم مطالب واستون مفید باشه و استفاده کنید.
خیلی از این نوشته ها متعلق به شعرای ایران عزیزه ، و مخصوصاٌ از اشعار سهراب سپهری.
شاد باشی دوست عزیزم.

***********
و اما جمله هایی که من باورشون دارم:

یك بار برای همیشه،
دیگر بس است،
بر گذشته افسوس مخور كه دیگر رفته،
و از آینده هراسی به خود راه مده كه هنوز نیامده،
و در لحظه زی و آن را چنان زیبا كن كه در خاطرات
جاودان شود.

**********************
همیشه دوست داشتم ابر باشم،
چون اونقدر شهامت داره که هروقت دلش میگیره،
جلوی همه گریه کنه......

**********************
هنگامی که عشق می ورزید نگویید:
"خدا در دل من است."
بگویید:
" من در دل خدا هستم."

***********************
شکسپیر:" شرط دل دادن،دل گرفتن است.
وگرنه یکی بی دل میشه و یکی 2دل...."

***********************

هرچی آدم پیر میشه،
آینده
کوتاهتر میشه......

**********************
خدایا به من آرامشی ده تا بپذیرم
آنچه را که نمی توانم تغییر دهم،
دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که
می توانم تغییر دهم،
بینشی ده تا تفاوت آن دو را بدانم،
و فهمی ده تا متوقع نباشم که دنیا
و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.

***********************
آنگاه که دوازدهمین زنگ نیمه شب
نواخته می شود، در انتظار پایان شادی هایت نباش و
بدان که هیچ دری به روی تو بسته نخواهد شد زیرا در
این قصه خداوند فرشته ی مهربان توست.....

**********************

نامه ای خواهد رسید از ناكجاآباد اما برای تو. شاید قصه ای باشد از امید بی كران. تنها ایمان بیاور به وجود پستچی مهربان!!!

*************************

اگر تو خود را دوست نداشته باشی،
کیست که زحمت دوست داشتن تو را تقبل کند!!

**************************

گریه های بی بهانه بر خاک میریزندو گریه های بهانه دار بر شانه!
این تفاوت زمین است و آسمان!!

**********************
هرگاه احساس غربت کردی بدون خدا همین نزدیکی هاست....

**********************

خاطرمان باشد:
شاید سال ها بعد در رهگذر جاده ها بی تفاوت از كنار هم بگذریم
و بگوییم:
این غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود...


مدیر وبلاگ : ققنوس
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
زندگی یعنی؟











جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :