تبلیغات
از سر باران تا ته پاییز - دعا کرد برای آنها که دوستش ندارند !!!
 
از سر باران تا ته پاییز
زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون است / رخت ها را بکنیم ، آب در یک قدمی است
سه شنبه 7 دی 1389 :: نویسنده : ققنوس    

دو روز مانده به پایان جهان‏،‏ تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است.
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی . نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سكوت كرد. جیغ كشید و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سكوت كرد. به پروپای فرشته ها و انسان پیچید‏،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سكوت كرد.
دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزیزم ‏ اما یك روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یك روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یك روز را زندگی كن.

لا به لای هق هقش گفت: اما با یك روز … با یك روز چه كار می توان كرد…
خدا گفت : آن كس كه لذت یك روز زیستن را تجربه كند‏، گویی كه هزار سال زیسته است و آنكه امروزش را در نمی یابد‏، هزار سال هم به كارش نمی آید. و آنگاه سهم یك روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی كن.

***
او مات و مبهموت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حركت كند‏، می ترسید راه برود‏ ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد … بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم‏ نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد. بگذار این یك مشت زندگی را مصرف كنم.
آن وقت شروع به دویدن كرد. زندگی را به سر و روی اش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد كه دید می تواند تا ته دنیا بدود . می تواند بال بزند. می تواند پا روی خوشید بگذارد. می تواند …
او در آن یك روز، آسمان خراشی بنا نكرد. زمینی را مالك نشد. مقامی را به دست نیاورد اما …
اما در همان یك روز دست بر پوست درخت كشید. روی چمن خوابید. كفش دوزكی را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابر ها را دید و به آنها كه او را نمی شناختند‏ سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد.
او در همان یك روز آشتی كرد و خندید و سبك شد‏. لذت برد و سرشار شد و بخشید‏ عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او همان یك روز زندگی كرد ، اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند ‏ امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زیسته بود




نوع مطلب : داستان کوتاه و حکایت، شعر و جمله های زیبا، لحظه های صورتی، عاشقانه ها، عارفانه ها، 
برچسب ها :




درباره وبلاگ

سال میان دو پلک را
ثانیه هایی شبیه راز تولد
بدرقه کردند.
کم کم، در ارتفاع خیس ملاقات
صومعه نور
ساخته شد.
حادثه از جنس ترس بود.
ترس
وارد ترکیب سنگ ها می شد.
حنجره ای در ضخامت خنک باد
غربت یک دوست
را زمزمه می کرد.
از سر باران
تا ته پاییز
تجربه های کبوترانه روان بود.
باران وقتی که ایستاد
منظره اوراق بود.
وسعت مرطوب
از نفس افتاد
قوس قزح در دهان حوصله ی ما
آب شد.

*****************

سلام دوستای گلم به وبلاگ من خوش اومدین، امیدوارم مطالب واستون مفید باشه و استفاده کنید.
خیلی از این نوشته ها متعلق به شعرای ایران عزیزه ، و مخصوصاٌ از اشعار سهراب سپهری.
شاد باشی دوست عزیزم.

***********
و اما جمله هایی که من باورشون دارم:

یك بار برای همیشه،
دیگر بس است،
بر گذشته افسوس مخور كه دیگر رفته،
و از آینده هراسی به خود راه مده كه هنوز نیامده،
و در لحظه زی و آن را چنان زیبا كن كه در خاطرات
جاودان شود.

**********************
همیشه دوست داشتم ابر باشم،
چون اونقدر شهامت داره که هروقت دلش میگیره،
جلوی همه گریه کنه......

**********************
هنگامی که عشق می ورزید نگویید:
"خدا در دل من است."
بگویید:
" من در دل خدا هستم."

***********************
شکسپیر:" شرط دل دادن،دل گرفتن است.
وگرنه یکی بی دل میشه و یکی 2دل...."

***********************

هرچی آدم پیر میشه،
آینده
کوتاهتر میشه......

**********************
خدایا به من آرامشی ده تا بپذیرم
آنچه را که نمی توانم تغییر دهم،
دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که
می توانم تغییر دهم،
بینشی ده تا تفاوت آن دو را بدانم،
و فهمی ده تا متوقع نباشم که دنیا
و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.

***********************
آنگاه که دوازدهمین زنگ نیمه شب
نواخته می شود، در انتظار پایان شادی هایت نباش و
بدان که هیچ دری به روی تو بسته نخواهد شد زیرا در
این قصه خداوند فرشته ی مهربان توست.....

**********************

نامه ای خواهد رسید از ناكجاآباد اما برای تو. شاید قصه ای باشد از امید بی كران. تنها ایمان بیاور به وجود پستچی مهربان!!!

*************************

اگر تو خود را دوست نداشته باشی،
کیست که زحمت دوست داشتن تو را تقبل کند!!

**************************

گریه های بی بهانه بر خاک میریزندو گریه های بهانه دار بر شانه!
این تفاوت زمین است و آسمان!!

**********************
هرگاه احساس غربت کردی بدون خدا همین نزدیکی هاست....

**********************

خاطرمان باشد:
شاید سال ها بعد در رهگذر جاده ها بی تفاوت از كنار هم بگذریم
و بگوییم:
این غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود...


مدیر وبلاگ : ققنوس
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
زندگی یعنی؟











جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :